«امامی نداریم، سوی ما بیا! شاید خدا به سبب تو ما را بر هدایت و حق جمع کند.»

 

مسلم بن عقیل در نیمه رمضان از مکه بیرون شد. و به کوفه در آمد: پنج روز از شوال گذشته.
و مسلم در خانه مختار بن ابی عبیده فرود آمد. مختار با مسلم ابن عقیل بیعت کرد و نیکخواهی نمود.
و هنگامی که جماعت شیعه نزد او فراهم بودند، نامه حسین را بر آنها بخواند و آنها بگریستند و پیمان بر یاری حسین بستند.

 

***

هیجده هزار نفر از اهل کوفه با مسلم بیعت کردند.
و مسلم نامه سوی حسین نوشت و او را از بیعت این هیجده هزار تن خبر داد و به آمدن ترغیب کرد –بیست و هفت روز پیش از کشته شدنش.

 

 

 

ضمناً: امشب، صحرای عرفات چه خبره؟ سال۶۱هجری قمری چه خبر بوده امشب، صحرای عرفات؟

ضمناً۲: شب ِ شهادت ِ مسلم بشینی به دیدن ِ مختارنامه، استقبال کوفیان از مسلم...

ضمناً۳: هرچقدر هم که هرچی، کافی ه فکر کنی به سرزمینی که امشب ۲ میلیون و ۵۰۰ هزار نفر سفیدپوش جمع اند و منتظر فردا، بعد ته ِ دل ات کندن میخواد و رفتن...

 

 

 

بقيه اش باشد فقط براي تو.

 

 

 

عاشق ِ‌قطره هاي ِ‌باران، من

 

 

 

 

 

آب در سماور ِ كهنه ريختن.



 از اونجايي كه من از دبيرستان تا حالا صدبار گوشي يا خطم گم شده و از دست رفته،‌ الان شماره ي كلي آدم رو ندارم. بعد چهارشنبه از ساعت 3 منتظر آدمام* تو خونه مون كه دور ِ هم باشيم و به خاطر بودنمون توي ِ‌پاييز خوشحالي ِ‌دسته جمعي كنيم!




* منظورم از آدمها بچه هاي مدرسه ان،‌هم پايه اي ها و دوسال بالا و پايين تر ها! غير مدرسه اي ها هم اگر احساس مي كنند تحمل چنين جمعي رو دارند قدمشان روي چشم، لابد! :)



ضمناً: ‌شما شماره كامنت خصوصي بذاريد،‌من آدرس دقيق تقديم كنم. حوالي ِ‌ ميدون انقلابيم به طور كلي اگر پرسيده باشد. 



به جز وسوسه ی بهار شمالی، کوچه ی عمرانی، پنجره ی اتاق و چای.

 

بوی پاییز که میاد، صبح که از خونه میام بیرون و زمین خیس ِ بارون ِ دیشب ِ ، دلم میخواد به جای ِ دانشگاه، برم بالا شونرده آذر رو، پورسینا رو برم تا ته و بعد ایتالیا رو تا دم ِ بیمارستان و برم تو حیاط مدرسه؛
کسی اونجا نیست اما، من هی مزمزه می کنم خاطره هایی که هستید رو، بودنتون رو و میپیچم تو دانشگاه از در ِ پایین شونزده آذر.

 

 

روزهای ِ پر از بارون با من چنین کاری می کنن.

 

بعضی آدم ها از اول هم معلومه که رفتنی اند؛ برای نموندن اومدن. فکر کرده بودم هر هفته سه شنبه ها اینجا یه نوشته ی دو تیکه ای بذارم از کلاس ِ صبح ام با آذرنگ که نقد ِ عکس ِ و کلاس بعدازظهرم با آقای نجم آبادی که کارگاه مستند اجتماعی ه؛ هفته ی پیش آذرنگ قهر کرد و دیگه نمیاد و واحدش حذف شد.انگار که از اولش هم اومده بود که بره.

امروز صبح به جای ِ استرس ِ قبل ده رسیدن و پشت در نموندن و صاف سر کلاس نشستن و به چیزای عجیب غریب فک کردن، با آرامش تو اتاقم نشسته بودیم، مائده داشت از سفر افغانستانشون میگفت؛ سر صبر یه صبونه ی نیم بند خوردیم، بعد هم رفتیم کتابفروشی ِ هدهد یه ساعتی نشستیم و مائده بازی کرد و من عکاسی کردم و کلی کتاب دیدم بعد ِ عمری و اذان رو که دادن رفتم دانشگا.

 

 

تصویر

 

 

بهمن بود، هوا هم خب سرد بود؛ همه ی جاهای زیارتی هم که اینطوری ه که همیشه خانوما بیشترن و وسیله هاشون هم بیشتره و جاشونم کمتره و این قضایا. آقایون رفتن توی حرم، در رو بستن روی ما اما. موندیم پشت در. کی؟ اولین ساعات ورود به شهر کربلا، اولین باری که قرار بود بریم حرم حضرت عباس. آقایون رفته بودن تو و ما بهشون دسترسی نداشتیم دیگه. نشستیم تو بین الحرمین، نزدیک به حرم حضرت عباس، ده نفری بودیم. چسبیده بودم به هم و کلی ملافه و پتو مسافرتی انداخته بودیم رو خودمون. هر چند وقت یه بار یه نفر یه جمله ای می گفت. روضه نه، نوحه نه، منبر نه، تاریخ نه، مثلاً می گفت "زینب ام" یا می گفت "حسین جان" و هر کسی یه طوری توی اون سرما به خودش می پیچید و اشک می ریخت.

 

 

 

 

 

 

هنوز هم،




حسین تنهاست.