چله ای برای بودن

پ.ن: آخرین روز پاییزه. جوجه هاتونو شمردین؟

پ.ن۲: شماره ی گویای فال حافظ!!!: ۹۰۹۲۳۰۵۰۰۰

پ.ن۳: از زمستون بیش تر از پاییز دوسم می آد.

......سلیمان سوای دختر فرعون زنان غریب بسیاری را دوست می داشت......

و او را هفتصد زن بانو و سیصد متعه بود و.....

پ.ن: به آدمای فعال حسودیم می شه! فعال در هر زمینه ای....

پ.ن۲: باورتون می شه؟ این سلیمان همون حضرت سلیمان خودمون ه ها!

 

 

شماره نویسی

۱-لینک های اینجا از قضایای روزگار پرید و غنیمتی شد برای از نو نوشتن لینک ها.

اگه چیزی جا مونده حتما گوشزد کنین.

۲- چرا از این که کسی بد ه  اندازه ی وقتی که می میره تعجب نمی کنیم؟

یعنی مردن اینقده از بد بودن ، بدتر و غیر منتظرانه تر ه؟(غیرمنتظرانه کلمه ی درستی ه؟)

۳- خدا فرمود: نترسید ، من با شما هستم، می بینم و می شنوم.(طه ۴۵)

پ.ن: نه شماره ی آیه رو مطمئنم و نه درستی ه ترجمه رو.

۴- بازم بدن دردای همیشگی. مامانم می گه وقتی بیخود می شی و هی به روحت فش می دی ، بدن درد می گیری !

۵- به دلیل ۴ امروز تو خونه موندم.

۶- دو هفته ست که نمازام یا خونده نمی شه یا کشکی خونده می شه. چرا؟

شاد و مصمم و جسور باش.

 

 

 

من "مرگ بر آمریکا " را باحال ترین شعار می دانم!

من به انتخابات مفتخرم!

من ساعت ۲۲:۱۰ رفتم رای بدم فقط واسه مرگ بر آمریکا!

خلاصه این که تا هست از این مرگ بر امریکاهای مدرسه تعطیل کن باشه!

پ.ن: مرگ بر امریکا! (تا هادیان بسوزه...)

از زمان عقب موندم.

به طرز گریه آوری.

یه آدم بی خیال.

سعی می کنم از چیزی لذت نبرم .چون در پس هر لذتی خاطره ای یه.

سعی می کنم چیزی رو حس نکنم . چون بعد هر حسی فکری و بعدش خاطره ای یه.

این چند وقت ه مهم ترین فکری که به مخم خطور کرده در مورد پیاده روهای ولیعصر بوده و مبلمان شهری.

من مسخ شدم.

بچه ها دوئل رو یادتون ه؟ زمانی عجب زندگی داشتیم....(محد یادته تا مدت مدیدی مست فیلم بودی؟)

(آهنگشو اینجا می تونین گوش بدین.)

چی شد که این شد؟

یادم نمی آد از کی شد.

شرمنده! حتی وقت ندارم فک کنم چی شد که این شد.

تنها هنرم این روزها این ه که وسط خیابون آهنگا رو زمزمه کنم . و کتاب بخونم. و اندکی درس.

و هی بگم خدایا افزون کن . افزون کن توانایی شاد بودنمان.

پ.ن:البته اگه میز تحریر داشتم اوضاعم این قدرام بد نمی شد .نه؟

 

 

 

 

 

فقط 21 گرم تا رفتن

می گن وقتی انسان می میره درست ۲۱ گرم از وزنش کم می شه.

این ۲۱ گرم چه رمزی در خودش داره؟

چه چیزی رها می شه؟

کی باید به لحظه ی رهایی برسیم؟

چه بخشی از ما بامون می ره؟

چه چیزی باقی می مونه؟

چه   چیزی   باقی   می مونه   ؟

۲۱ گرم وزن چند تا سکه ی پنج سنتی ه.

وزن یه گنجشک مگس خواره.

وزن یه شکلات ه.

اصلا وزنی نیست.

                                               ـ آخرین صحنه ی فیلم ۲۱ گرم ـ

پ.ن: من در ترجمه و دوبله ی جملات دست نداشته ام!

 اینو گفتم چون بعضی از تیکه هاش بد ترجمه شده...

 

حساب و کتاب

آره خب.

من حسابانمو از ۲۰ شدم ۷۵/۰

اصلا هم خجالت زده نیستم .

فقط یه کم .در حد یه پشیز ناراحتم.

اونم واسه هادیان و دوستام که منو تحمل می کنن.

پ.ن: آخر هیچ کدوم از جمله ها علامت تعجب نیست. یعنی این که بحث به وضوح جدی و علمی ه.

 

چیزنویسی

چند تا چیز.

۱- امروز مهمون داشتیم . من با چلچراغ اومدم تو . مهمون ه محترم با شوق ازم پرسید که این مجله ت "تست خودشناسی" نداره؟ من: ها.........مممممممممممم.... نه!

۲- یکی از این کاندیدای شورا تو تبلیغاش زده :"من هم شما رو دوست دارم..."

(اسمشو نگفتم که تبلیغ نشه ها! خودتون برین تحقیق کنین پیداش کنین)

۳- توی چلچراغ نوشته که فرهنگسرای دانشجو "نقاشی هایی از کتاب درسی که بچه ها با خلاقیت خودشون تغییرش دادن " رو قراره جمع کنه و نمایشگاه بزاره . من که هرروز از کنار تابلوی اعلانات! فرهنگسرای دانشجو رد می شم تا حالا اینو ندیده بودم . اما باحال ه ها!

۴- من حسابان همونی شدم که شماره ی این چیزه!(اونایی که می دونین چند شدم کافی ه اعلام وجود کنین تا...)

۵- مثلا امتحان هندسه دارم! این نیوشای بیچاره از اول سال می خواست از ما امتحان بگیره . یکیش خورد به اون عیدی دولت به ملت و چهارشنبه تعطیل ه. یکیشو ما پیچوندیم . یکیشو هفته ی پیش برف پیچوند. منم الان منتظرم یه چیزی شه این فردایی ه هم بپیچه. آخه این نیوشا می آد به ما مکان هندسی دایره و خط موازی و اینا درس می ده . بعدش یه امتحانی می گیره که آدم می گه: دریغا که پیری نیوشا و گرنه....

۶- کلیپتومانیا! بهونه ی همه پسند برای رفع و رجوع دزدی هاتون. یه مرض روانی که آدمی که دارتش(مرض ه رو) به دزدی علاقه مند ه! مناسب ترین بهانه برای دزدیدن کتاب ها و فیلم ها و آهنگ های اطرافیان.(البته اگه لو رفتین باید با گریه و زاری اعتراف کنین که روانی هستین!(این تیکه ش یه ذره سخت ه خوب!))

۷- *بعضیا خرخونن و معترف به خرخونی ... این آدما یه کم به آدم فشار روانی وارد می کنن.   ** بعضیا خرخونن و نامعترف به خرخونی و ماهر به خودبه کوچه ی علی چپ زنی ... این آدما یه زیاد(متضاد یه کم)به آدم فشار روانی وارد می کنن.         ***بعضیا اصلا درس نمی خونن و هی اصرار دارن که بقیه خرخونن. (فک کنین اون بقیه منم!) و اون بقیه هر چی تلاش می کنن که اون بعضیا رو قانع کنن که ما بقیه فقط روزی یک تا دو ساعت درس می خونیم اون بعضیا قانع می شن . این بعضیا خیلی خیلی به آدم فشار روانی وارد می کنن.

 

امروز!

شادم.

در مورد انتخابات یه نوشته ی مضحک نوشتم.

همچنین درمورد بوی آتیشی که میدون ولیعصر می ده  و من کلی باش حال می کنم .

در مورد درسا.

در مورد کارگاه.

در مورد عکاسی.

در مورد جلد اول دزیره.

در مورد جلد دوم دزیره! (این مورد همون قبلی نیست ها!)

در مورد دنیای صوفی(شایدم سوفی!)

در مورد بینایی (ادامه ی کوری (می خواستم بگم اگه کسی داره لطف کنه به من بده))

در مورد کلیه و کمر درد می خواستم بنالم.

در مورد گرسنگی.

در مورد این که چرا من نمی فهمم که چرا بعضیا از بچه های کوچولوی فقیرچندششون می شه .

از این که من خوبم (یعنی دیگه حالم بد نیست)

از این که کلا همه ی بچه ها (به جز عده ی معدودی) دچار سرگشتگی شدن.

در مورد این که من نمی تونم باور کنم که قراره وبلاگ ها شناسنامه دار بشن.

در مورد این که انقده موهام کثیف می شن که مجبورم هی برم حموم.

در مورد این که من میز تحریر ندارم.

در مورد اون دخترایی که امروز توی اتوبوس به مدت نیم ساعت داشتن از یه فیلم ناشناس و بازیگراش با ولع تمجید می کردن و من آخرش فمیدم داشتن در مورد "بی وفا" حرف می زدن.

در مورد n تا موضوع ه مثلا مهم ه دیگه.

اما همین که جمعه صبح مجبور شدم ساعت ۷ از خونه بیرون بزنم و ببینم که به جای برف سفید توی کوچه هابرف برگ درختای چنار  نشسته و از بخت خوبم من زودتر از رفتگرا رسیدم و می تونم کلی توی برگا راه برم همه ی اون چیزا یادم رفت و فقط یه کم دق خوردم که چرا باطریای دوربین شارژ نداشتن که عکس بگیرم . . .

نتیجه ی اخلاقی: من خوبم! خوب باش و شاد !

یه کم به این چیزای خیلی خیلی خیلی خوب دور و ورت (برت!) نیگا کن .

ضرر نمی کنی.

همین.

شاد . مصمم . جسور بمونین!

 

برای تنها زیستن یا حیوان می باید بود یا خدا.

من خدا نیستم.

خیلی از دوستای من عکاسی دوست ندارن اما من دوست دارم.

خیلی از دوستای من سمفونی و سنتور و آهنگای قدیمی دوست ندارن اما من دوست دارم.

خیلی از دوستای من سینما دوست ندارن اما من دوست دارم .

خیلی از دوستای من وبلاگ نویسی و کلا نوشتن رو دوست ندارن اما من دوست دارم.

خیلی از دوستای من کتابایی می خونن که من دوست ندارم . منم خیلی کتابا می خونم که اونا دوست ندارن .

همه ی دوستای من ماکارونی دوست دارن اما من دوست ندارم .

خیلی از دوستای من چلچراغ نمی خونن اما من می خونم.

خیلی از دوستای من برنامه ی درسی منظم دارن اما من ندارم.

خیلی از دوستای من هر هفته سریال کلانترو می بینن اما من نمی بینم.

خیلی از دوستای من شیمی دوست ندارن اما من دوست دارم.

خیلی از دوستای من خیلی آدما رو دوست دارن اما من اون آدما رو دوست ندارم.

خیلی از دوستای من می خوان مکانیک و فیزیک بخونن اما من این دو تا رشته رو دوست ندارم.

خیلی از دوستای من همیشه تمریناشونو انجام می دن اما من انجام نمی دم.

خیلی از دوستای من تو خیابون تند و با ادب و نزاکت راه می رن اما من آروم و بی ادب و نزاکت راه می رم.

خیلی از دوستای من دوست دارن موهاشون بلند و افشون باشه اما من دوست ندارم.

خیلی از دوستای من با لودگی و ولگردی مشکل دارن اما من ابدا با این چیزا مشکلی ندارم.

خیلی از دوستای من از بچه های کثیفی که اسکاچ می فروشن چندششون می شه

 اما من وقتی اونا رو می بینم از خودم حالم به هم می خوره.

خیلی از دوستای من موقعیت خانوادگیشون با من فرق داره.

خیلی از دوستای من کاپشن نارنجی و شال بلند ناز ندارن اما من دارم.(این جمله فخرفروشانه بود!)

....

....

....

....

با همه ی این چیزا ما با هم دوستیم.دوست !

اما من نمی تونم تحمل کنم که حتی یکی از دوستام " دورو" باشه . یا به من دروغ بگه.

یعنی اگه حس کنم (حس با اندکی یقین) که یه نفر که مثلا دوستم ه در مورد یه چیزای مزخرف به من دروغ گفته تو ذهنم اون رابطه ی دوستی پاک می شه ! من تمرین نمی کنم که دیگه با اون شخص دوست نباشم . ذهنم خودش این کارو می کنه ! باور کنین . من حتی تلاش می کنم که بی خیال کار ذهنم بشم . که فک کنم اون دروغا و دورویی ها فقط یه چیزی ه که ذهن ه طرفم می خواد نه خودش . نه احساسش . نه دوست من!

اما نمی شه. شاید ضعف من ه . شاید بشه گفت کینه ای یم. اما تحمل افراد دورو رو به هیچ وجه ندارم .

من همینم که هستم و زیاد از این که "همینم که هستم " ناراحت نیستم .

اول نوشته م  گفتم که من خدا نیستم .

هی رفقا ! نزارین حیوون بشم!

البته اگه حاضرین با منی که "همین که هستم" سر کنین....

پ.ن: یه سری از جمله ها هر کاری کردم سیاه نشد! حتی بلاگفام این روزا به من گیر می ده...

پ.ن۲: این پست بعد ۲ ساعت در خونه موندن تو سرما و دسشویی داشتن نگاشته شده..

  پ.ن۳:پنج شنبه . سینما یک . یه فیلم قراره نشون بده "مهتاب" نام! همه موظفین که ببینین!

باز بن بست

این پست , ذکر مصیبتی است .

 

کلی چیزا  تو مخم هست(من و مخ؟{و مباینت!}) و می تونم شفاهی و کلامی بگم اما نمی تونم بنویسم.بارها و بارها برای خودم تکرارشون می کنم . تو مدرسه, اتوبوس,وقت راه رفتن,موقع درس خوندن .اما تو نوشته نمی آن.

 

اول این که پروژه م برای کارگاه به طور قطعی انتخاب شد! (چه زووووود)و استادان راهنما همگی تاکید دارن که باید کلی وقت روشون بزارم .

اولیش سیر تکامل معنویت در جهان ه و دومیش یه پروژه ی فیزیکی ناز در مورد آب.

ایده ی هر دو تاشون مال ه من نبوده و در این جا بر خود لازم می دونم از لیلا و فاطمه تشکر کنم برای راه دادن من به گروهشون و ...

امروز که کلاس کامپیوتر رو واسه به مباحثه گذاشتن پروژه پیچوندم 1- فرضیان کارای کلاسی رو به صورت پرینت شده تحویل گرفته و من- مثلا نماینده – بی کار کلاسی موندم.

2-به جای بحث در مورد کارمون ,در مورد سلامتیمون و خوشبختیمون و کلی چیزای خوب حرف زدیم و حتی چای و پن کیک خوردیم!

 برای شادی روح محققا هم 5 دیقه ی آخرزنگ رو در مورد کارمون حرف زدیم.

پ.ن: اینجا کسی هست که در زمینه ی آمپلی فایر ها اطلاعاتی داشته باشه؟

 

زنگ آخر به جای امتحان تاریخی که به سه شنبه موکول شد و به مناسبت تولد امام رضا رفتیم آمفی تئاتر . تئاتر دیدیم! خوب بود. کلی دوسش داشتم.(یکی از اون موضوعایی که می گم تو نوشته هام نمی آد در مورد همین تئاترست)

 

دوباره به عادت پسندیده ی کتاب خونی رو آوردم و ازپنج شنبه دارم می خونم . حس خیلی نابیه.خیلی خیلی ناب.

 

خیلی وقت ه که اینجا پستی با محوریت طنز و لودگی ننوشتم. و خیلی وقت ه دارم به این فک می کنم که چرا خیلی وقت ه که اینجا پستی با محوریت طنز و لودگی ننوشتم؟

 

این روزها یا بهتر بگم این هفته ها  خیلی دوستامو آزار دادم . خیلی غیرقابل تحمل شدم براشون (اونا چیزی نمی گن این فقط یه حس از جانب من ه).یه موقع هایی ندونستن آرامش عجیبی به آدم می ده . آدم رو می بره تو یه خلسه . چند روزی ه یا شاید بهتره بگم چند هفته ای ه اون ندونستن به دانش تبدیل شده و منو آزار می ده .

من هنوز هم لوده ام.می خندم اونم از ته دل.اما تو روابط دوستیم بی پروا و جسور  نیستم . سکوت رو به خیلی حرفا ترجیح می دم . متاسفانه هنوز هیچ کدوم از دوستان نتونستن مشکل منو کشف کنن و مهتاب مسکوت رو به مهتاب تبدیل کنن .همه فک می کنین مهتاب مسکوت از پس کینه هایش این چنین ساکت و غریب افتاده .هیچ کدومتون به این فک نمی کنین که شاید...

 

 

پ.ن: مگر انسان با دلایل منطقی آفریده شد که در پس هر اتفاقی دلیلی منطقی می جوید؟چرا این چنین رندانه عشق را حاشا می کنیم در روابطمان؟ برای هر کاری و رابطه ای به دنبال دلیلی هستیم از نوع منطق؟

 

پ.ن۲: دوستی می گفت که این همه خز و دمده و کوفت نباش ! این طوری که تو هر روز وبتو آپ می کنی اسکول بازی ه! دلم می خواد داد و هوار کنم از دست این قوانین نانوشته ای که بعضیا اصرار به رعایتش دارن تو هر مکان و زمانی! مگه نوشتن دستشویی رفتن ه که اگه زیاد انجام شه تابلو و خنده دار و مشکل داره؟

"سازمان آموزش و پرورش شهر تهران اعلام کرد:

به دلیل بارش سنگین برف و یخ زدگی برخی معابر ,همگی مدارس ابتدایی , راهنمایی

دبیرستان و پیش دانشگاهی مناطق 1 تا 5 امروز در نوبت صبح تعطیل است. "

 

پ.ن: بدون شرح!

پ.ن۲: دلم نیومد اینو نگم. امروز امتحان هندسه و دو زنگ حسابان ویه زنگ فیزیک و امتحان ترم ورزش داشتیم! از همه بدترش فیزیک بود....

پ.ن۳: خدایا همه ی برفای تهران رو تا قبل کارگاه ببارون!

 

 

 

برف  نو ,برف  نو

 

سلام , سلام

 

بنشین.

 

خوش نشسته ای بر بام.

 

پاکی آوردی ای امید سپید!

 

همه آلودگی است این ایام...

 

                                                       ـ شاملو ـ

 

پ.ن: به مناسبت بالاخره دیدن برف در این سرمای گزنده ی پاییز زمستان گونه ی ۸۵!

 

سینمای تاثیرگذار

همون دیگه!

میری "میم مثل مادر".

همه گریه می کنن.

و تو ....

و تو....

تا آخر فیلم داری با ولع چیپس و پفکتو می خوری!

و حتی ...

و حتی تو...

و حتی تو بعد فیلم ذره ای به فیلمی که دیدی فکر نمی کنی.

و تو ...

و حتی تو بعد فیلم لبو هم می خوری!

همین دیگه.

کیفیت تکوین فعل خداوند

آدم باید یه دردی داشته باشه که ساعت 12 و نیم شبی که صبحش امتحان شیمی داره و عربی و جبر !!! با آرامش لای کتاباش بگرده .. طبق معمول اولین کتابی که بیرون می کشم (یا بیرون می آمد) یه کتاب از مستور ه . این دفعه چند روایت معتبر. سال اول که روی ماه خداوند را ببوس رو خوندم کلی تو کف بودم . کلی! بعد از اون کتاب کلی کتاب خوندم . اما هیچ کدوم به اون وضح نمونده . یعنی در کل کم حافظه م. خیلی کم پیش می آد جمله ای از یه کتاب و یه فیلمو بعد حتی یه هفته یادم بیاد . حتی کتابی مثه شازده کوچولو که شاید صدبار خوندمشون!اما این کتابا (کتابای این نویسنده) می پیچن تو مخم و بالا می رن تا جایی که حس می کنم از تو دارم خالی می شم.نیست می شم . با بهت به زندگی نگاه می کنم . خیلی واسه م جالب بوده که بفهمم (یعنی یه زمانی جالب بود)مستور یه سری جمله ی آماده داره که پشت هم ردیف می کنه و میشن این چیزا یا نه شروع به نوشتن می کنه و این چیزا می آن.اما الان یه مدتی ه که مهم نیست .مهم این ه که من وقتی نوشته های یه نفرو می خونم از نه اعماقم (!!)تصدیقش می کنم . حس می کنم که آره این بود اما من تا حالا نفهمیده بودم . کار از همذات پنداری هم می گذره. کاملا غرق می شم تو موضوع .تو تک تک جمله ها.

چند روایت معتبر >>کیفیت تکوین فعل خداوند. کارم به جایی رسیده که به جای رفتن سر کلاس شیمی . زیر میز آزمایشگاه شیمی که هاشمی اونجا با اولا کلاس داره می شینم . به حرفای هاشمی گوش نمی دم . اما به گمانم چیزی در مورد من می گه . اولا چپ چپ منو نگاه می کنم . حدس می زنم که هاشمی گفته :( با لحن راز بقا بخونین) این موجودی که الان زیر میز من کز کرده و گویی کر هم شده همون مهتابی ه که پارسال سر هر زنگ پژوهش یه بلایی سر من یا آزمایشگاه می اورد حتی از من به زور پول گرفت تا دلستر بخوره و حتی وقتی من داشتم از حلی و شریف تعریف می کردم پشیزی به حرفام گوش نمی داد (و البته من همه ی این کارا رو با همکاری سنا می کردم.) و فک می کنم الان دچار یاس شده!

 الکی (کاملا الکی) اشکم در می آد . از آزمایشگاه بیرون می آم ...

"هر کس روزنه ای است به سوی خداوند,اگر اندوه ناک شود.اگر به شدت اندوه ناک شود."

و به خاطر این کارها مجبور می شم واسه هاشمی توضیح بدم که دچار یاس فلسفی و درسی و مشقی و عشقی نشدم و فقط یه ذره ی زیادی حالم از مثلا مسئولای مدرسه به هم می خوره و اونم بگه تا دلسوزی در وجود مسئولا رخنه نکنه همین ه که هست. و من مثلا شاد شم و بیام بیرون ...

......................

.............................

" زمان در من خواهد مرد و من بر زمان خواهم خفت"

 ..................................

 .........................................

شما فک نمی کنین که فرهاد خیلی و شاید خیلی خیلی از زمانه ی خودش جلو زده بوده؟

و خدا جهان را آفرید

امروز با اتوبوسای امیرآباد باید می رفتم دم پارک لاله.نمی دونم چرا کل دبیرستانای منطقه ی ۶ امروز دقیقا همون ساعت تعطیل شدن و همه (نه دروغ گفتم! یه عده ی زیادیشون!)قصد امیرآباد رفتن کرده بودن . ۲۵ الی ۳۰ تا دختر نرجسی و فرزانگانی و کوفتی و .. رو فرض کنین که به واسطه ی تنبلی راننده ی اتوبوس مجبورن برن توی قسمت مردونه و بلیط رو به راننده تقدیم کنن و از قسمت مردونه رد شن و برن به جایگاهشون! حالا ۵ ـ۶ تا دانش آموز پسر رو تصور کنین (دانش آموزای دبیرستان غیرانتفاعی دانشگاه امیرکبیر! (اینو گفتم که فک نکنین مال ه چلغوزآباد ممسنی فارس بودن!))که انگار تو عمرشون دختر ندیدن! افتضاح بود . بلند بلند چرت و پرت می گفتن و این نرجسیای کوفتی هم هی هره و کره...اونام که خوششون اومده بود شروع کردن به اراجیف گفتن! 

که وای من روزه م این دخترا به من می خورن روزه م باطل می شه..

یکیشون داشت پیاده می شد اون یکی بلند داد می زنه حواست باشه از بین دخترا رد می شی حامله نشی ها! اگه حامله شی باید سزارین کنی ....

من ترجیح می دم اصلا سرمو بالا نیارم . چیزی نگم . حتی به قیافه هاشون نگاه نکنم!فقط تلاش می کنم و می رم تو قسمت عقبی اتوبوس وایمیستم که تو ناحیه ی افاضات آقایون نباشم ..همین طوری می گن ..هر چی که دلشون می خود! هرچی...

بعضی از مردا می خندن   ...بعضیا ظاهرا نمی شنون... بعضی از زن ها می خندن (لابد به دسته گلایی که تربیت کردن!) و زنای چادری یا محجبه خودشونو مشغول نشون می دن

دخترا گاهی حرف می زنن ...گاهی قرمز می شن...و گاهی مبهوت...

و پسرا با اعتماد به نفس کامل و کاذب و ... دارن ادامه می دن!خدا رو شکر  بعد دو تا ایستگاه پیاده می شم . اما کاملا گیجم ! که این رودار بازیا واسه چی ه آخه ؟ با این حرفا یه پسر چی رو تو خودش ارضا کرده؟ ... همین! به بدبختی همه ی بچه های همسن خدم فک می کنم !

خیلی جاها رفتم که به واسطه ی بودن پسرا و دخترای نوجوون افتضاح بوده! باشگاه نجومم یه چیزی تو این مایه هاست.. همایشایی که تو سازمان هست هم همین ه! فقط کافی ه یه اکیپ پسر و دختر کنار هم باشن تا جایی پیش می رن که من واقعا از این حرف هادیان مطمئن می شم که بعضیا گوساله به دنیا می آن و گاو می میرن ...

همین!

و خدا انسان را آفرید

دارم از کوچه های کنار پارک رد می شم بازم یه اکیپ پسر که دارن از دوست دختراشون حرف می زنن ده قدم جلوتر یه پسر و دختر دبیرستانی   پسره داره با صدای بلند (باور کنین من استراق سمع نکردم ! اون پسره با تمام وجودش بلند حرف می زد) به دختره می گه : من تو رو خیلی دوست دارم بازم که قهر کردی تو؟!!!

سعی می کنم تصور کنم که نه تو اون اتوبوس بودم و نه از این کوچه رد شدم ....

اگه کسی تا حالا دختر و پسرایی رو دیده با هم در یک جا که چرت و پرت بینشون رد و بدل نمی شده و در حال ابراز احساسات نبودن به منم بگه که یه ذره حس خوبی داشته باشم

پ.ن : هادیان امروز درس نداد ! تمرین حل نکرد! امتحانا رو تصحیح نکرد! در عوضش کلی حرف زد .در مورد ریاضی محض و هدف زندگی و شیوه ی زندگی و...بحثش خیلی طولانی ه اما جالب بود.

پ.ن۲: مانتو و شلوار خریدم != زین پس لازم نیست با شلوار کتان و جین برم مدرسه!

پ.ن۳: گوشیم پوکید! این خبر بد رو ۵شنبه دریافت کردم....

 و خدا به انسان شعور داد

چیزی بهتر ازبچه ها برای یقین به خدا هست مگه؟