نیلوفر معترف!

تیتر ِ پست قبلو که زدم، باز یاد ِ دردم افتادم؛ نمیدونم درست از کی یا کجا "تصمیم" گرفتم از آسمون چیزی ندونم. این روزا هی یه خبرای نجومی ای ئه و هی یه دوستایی منجم(!) تشریف دارن و هی یه عکسایی از آسمون وجود داره که آدم رو قلقلک میدن نافرم؛
حالا من که از این جسارتا ندارم که بگم دلم میخواد یاد بگیرم که کلاً آسمون چی، اما شما حواستون باشه که من تغییر کردم، که من دلم خواسته عکاسی نجومی، که فرق ِ ستاره و سیاره حتی!


ضمناً: هه. من و پناهی یه رصد کردیم شب ِ دوم ِ خلخال به اسالم مبسووووط؛ آسمونش بی نهایت غلیظ تر از همه ی آسمونایی بود که دیده بودیم، قهوه خونه و بخاری چوبی و رفقای دورش پر از گرمی بودن، بعد ما دو تا تو صف ِ دستشویی وایساده بودیم و با هد لمپ به آسمون اشاره میکردیم و چرت میگفتیم. پناهی من دیشب یه ستاره(شایدم سیاره) تونستم ببینم توی آسمون؛ البته دقیقاً نمیدونم اونجا آسمون بود یا نه! و فقط تو میفهمی که فهم ِ من و تو و مائده در حدی ِ که حتی نمیفهمیم آسمون کجاست!




نوووجوووم...


توی کوچه ها راه میرفتیم و عکس می گرفتیم، مدرسه ها تعطیل شد، مامانای بچه به دست(!)، گروه گروه پسرای دبستانی، دخترای افغانی ِ زیبای مانتو صورتی ِ پفک به دست، پسرای ِ هیجان انگیز ِ راهنمایی و ... اضافه شدن به جوونای موتور سوار و وانتایی که وقت رد شدنشون از کوچه مجبور میشدیم بچسبیم به در ِ خونه ها که له نشیم و حالا توی این شلوغ بازار زندگی ماها باید جواب ِ همه ی آدما رو می دادیم با یه چیلیک که "خانوم از من ام یه عکس میگیری؟".

چهارشمبه به مدت ِ سه ساعت زندگی کردیم توی ِ کوچه های سرچشمه و امامزاده یحیی.
این امامزاده یحیی هم کلی خوب بود به تنهایی؛ یه نردبون داشت بلند و تق و لق که بعد ِ بالا رفتن با ترس که پیرزنا نیان خفتت کنن که بیا پایین چش سفید، سرت میرفت تو کلی درخت که مال ِ دبستان پسرونه بودن و پسرک هایی که فوتبال میکردن با داد و بیداد.



ضمناً: اینو گفتم که بگم من یادم رفت شماهایی رو که گفتین با هم بریم عکاسی ببرم با خودم! :)
رفتیم و خوش رفت و جای ِ همگی سبز؛ ایشالا دفه ی بعد دسته جمعی. 




اِی-وان کجایی که شوم قربانت؟!


به نظر ِ من میرسه(یا شاید درستش این ِ که تا جایی که نظر ِ من میرسه!) اساساً انتخاب پارادایم *واسه زندگی کار ِ بی نهایت جالب و در عین حال مزخرفی ه؛ ینی من نمیتونم بگم وقتی که از بیرون به این شیوه های زندگی و اصول فک می کنم بتونم بفهمم که هاااا! این درسته، این خوبه یا هر چیزی از این دست. برای من همه چیز از بیرون خوبه.

 

نکته ی جانکاه ِ قضیه وقتی ِ که تو رفتی توی دل ِ یه پارادایم؛ یه چیزی رو انتخاب کردی، بعد اون چیز دچار ِ "خود تناقضی" بود در حد مرگ؛ من ِ ضعیف عمراً نمیتونم چنین چیزی رو تحمل کنم که تو یه چارچوب متناقض نفس بکشم؛
اینا رو چرا میگم؟ چون من از سوم دبیرستان مورد سوال ِ آدمای گوناگونی قرار گرفتم که"چی شدی تو مهتاب؟!" ، والا من خیلی تلاش نکردم که واسه آدما توضیح بدم که چرا "این چیز"(!) رو پذیرفتم و رفتم تو دل اش، چون به نظرم توضیحش واسه یه آدم ِ بیرونی، یه آدمی که دل نداده به این پارادایم، یه آدمی که هر دو دوتایی رو تو پارادایم ِ خودش محاسبه می کنه، کار ِ عبثی ه! آره این جریان از بیرون شاید عجیب باشه اما وقتی رفتی توش، هییییچ ِ هییییچ تناقضی نیست، همه چیز روونه، همه چیز جور ه، همه چیز شیرین ه.   

حالا چرا کلاً این روون بودن ِ همه چیز توی ِ این شیوه هه الان هی داره میره و میاد تو ذهن ام؟! چون از بعد انتخابات دارم فک میکنم به آدما؛و از دیروز مدام فک میکنم به دختری که به اون آقایی که رفته جنگ، میگه "جااانی برو گم شو/ قاتل برو بیرون" و بعد با فاصله ی نیم ساعت میگه"ما بچه های جنگ ایم/بجنگ تا بجنگیم" و نیم ساعت بعدتر شعاری با مضمون ِ هر کی رفت جنگ واسه پول ِ نفت رفت نه واسه دفاع، که الان یادم نمیاد چی بود و در انتها هم "بسیجی ِ واقعی/همت بود و باکری" ؛ مدام توی سالن نگاش میکردم که تو چطور تاب میاری دختر؟ تو چطور تاب میاری این همه تناقض رو؟ این همه هشل الهفتی رو؟ چطور آخه؟...  

 

 

 

* به جان ِ شما نه، به جان ِ خودم هر چی فک میکنم فارسیشو نمیدونم گویا! بس که دوستان از این کلمه استفاده می کنن ور ِ دل ِ من ِ بی سواد!






بی تو یک سال، دو سال، سه سال... بی تو یک عمر است.


شعار می دن، شعار میدن، شعار میدن، شعار میدن، شعار میدن، شعار...
یه عده بی شعور جمع شدیم که یه عده بی شعور شعار بدن!

بعد گندی ِ قضیه دیدن آدم ها در موقعیت های فحش ِ رو در رو نیست، دیدن ِ بی شعوری نیست، دیدن ِ بی فکری نیست، دیدن ِ خودم ه توی تهران اون ام امروز که دیروز ِ فرداست.
ینی خاکا بر سر من کنن با این وضعم! از دو ماه پیش میخواستم امشب اونجا باشم و حالا تهران ام و از سر درد اشکام راه افتاده.


ضمناً: تا عرفه!





از.هر.دو.جهان.آزادم.


میگفت: خوب هم اگه شدید، خووووب، خوب بشید تو رو خدا!
.
.
.
من هی فکر می کنم به حرف های اون یکی مرد ِ بزرگ که میگفت: طرف میگفته من از علی آزاده ترم؛ اون بی خیال ِ دنیا شده، آخرت رو چسبیده، من بی خیال ِ هر دو تای ِ دنیا و آخرت شدم!



ضمناً: میگن از فردا چهل روز مونده تا... 





روشن گرانه.

در هر حال، اینو مد نظر داشته باشید که من، هیچ وقت بدحال نیستم، هیچ وقت ناامید نیستم، هیچ وقت پیش نیومده تا حالا که با خودم فک کنم "دیگه واقعاً نمیتونم!"؛
عادت گندی دارم که خوشی ها رو فقط واسه خودم نگه میدارم و غرغر ها رو به اشتراک میذارم. طوری که شما هیچ وقت نمیفهمید من چقدر عاشق ِ بازی ِ نور از بین ِ پرده ی توی اتاقم ، عاشق ِ بادی که میپیچه توی اتاق، عاشق ِ خونه، عاشق سیب، گردو، آناناس، فندق، ... 



آدما اون چیزی رو می پذیرن که دوست دارن بپذیرن، به نقل از رفیق ِ گرام!



این اتفاق  در یک سال گذشته قریب به بییییست مرتبه واسه من تکرار شده.
–نخندیدن ِ شما مایه ی دلگرمی ِ ماست!-

از بدبختی ِ بی حد و حصر ِ من، کارهام خیلی زیادن؛ با هر طور حساب کردنی، این کارها توی یک هفته چپونده نمیشن؛ یعنی اگه هم جا بشن، اینطوری فرض کردم که من یه آدم ِ عاقل ِ محض ام که نه تفریح ِ یهویی میرم، نه یهو دل ام واسه یه آدمی تنگ میشه و بی خیال ِ مهم ترین کارها میرم اونو می بینم، نه تمبل و عاشق خواب و توی خونه ولو شدن اَم، نه بی برنامه م، نه افسرده و خسته میشم خیلی، نه فلان و نه بهمان.
بعد از دو روز تعطیلی عموماً عصرهای جمعه، یه برنامه می نویسم که تا بیخ  پر ِ از کار و کلاس و قرار. همه چی رضایت بخش ه، من در هفته ی آینده و به دنبالش هفته های بعد آدم ِ موفقی خواهم بود در دنیا! بقیه ی جمعه رو خوش و خرم تفریح می کنم تا از شمبه 8 صبح برنامه رو شروع کنم؛ خب ناگفته پیداست که همیشه شمبه های این جمعه ها خواب می مونم، ساعت نه و ربع میرسم به کلاس هشت تا نه و نیم؛ کلی از وسایلمو توی خونه جا میذارم، موبایلم شارژ نداره اصلاً، آدمایی که باهاشون یه قرارایی داشتم شروع می کنن به جابه جا کردن و کنسل کردن و من کم کم بی حوصله و اخمو میشم و سردرد میگیرم. از همین جا شروع میشه دیگه. کلاس شمبه  بعدازظهرو نمیرم، حالا عصر باید برم تفریح کنم به جای خوندن فلان کتاب که اوضام خوب شه واسه بقیه ی هفته و ...
کل ِ جریان دو روز  طول کشیده، من ناموفق بودم! همیشه! هیچ خاطره ای از موفقیت در برنامه ریزی نداشتم توی زندگیم حالا که فک میکنم اصن!

این بییییست مرتبه ای که میگم ماجرا تکرار شده شاید واسه شما، مایه ی تفریح باشه، اصلاً واسه خود ِ من هم تفریح ه! گاهی با حماقت و بلاهت ام تفریح می کنم مبسوط؛ اما وقتی فک میکنم که بی رمقی ِ ناگهانی ِ روزهام از کجا میاد، ته ِ ته اش همیشه میرسم به این برنامه هه و انتخابام.

من عکاسی رو به شدت دوست دارم، نویسندگی رو به شدت دوست دارم، سفر رو به شدت دوست دارم، خوندن در مورد ِ دین رو به شدت دوست دارم؛ و این چاهار تا منو له کردن. هر لحظه باید انتخاب کنم که سفر، عکاسی، نوشتن یا خوندن؟! هیچ وقتی نشده که انتخاب کنم و راضی باشم؛
این چند روز تلاش کردم که بفهمم، بعد درست و درمون – خیر ِ سر م!- دو دو تا چار تا کردم و گفتم "عکاسی" ، سفر و نوشتن رو هم تنگش میچسبونم و همه چیز عالی میشه؛ من باید به رشته م فک کنم، هیچ چیز ِ دیگه ای به من ربطی نداره، نه کار ِ فرهنگی توی دانشکده، نه کار ِ کوفت توی مدرسه، نه آموزش، نه دوره ی چی چی ئک، نه کارگاه فلان. اصن داشتم پرواز میکردم انقد احساس زندگی ِ گل و بلبلی داشتم!

حالا به ساعت ِ چاهار ِ جمعه بیست و چاهار مهر، من ِ خاک بر سر با خوندن ِ یه پست ِ یه وبلاگ ِ ناقابل، قندِ غرق شدن توی تاریخ اسلام و خوندن و فهمیدن ِ هی بیشتر این چیزا توی دلم آب شده دوباره؛ که برم دوره ی چی چی ئک، کارگاه فلان، کار ِ فرهنگی ِ بهمان، ...
ینی میخوام بمیرم دیگه :( اصلاً هم مایل نیستم همه رو آب بندی کنم، اصلاً هم مایل نیستم انقد آدم ِ وسط ِ هر معرکه ای باشم، اصلاً هم مایل نیستم به درد ِ هر کاری بخورم اما به هیچ دردی نخورم در واقع، اصلاً هم مایل نیستم اینی که هستم رو ادامه بدم.
دو دقه دیگه اگه برم وبلاگ ِ یه عکاسی رو بخونم که الان افغانستان ه شکی ندارم که من میخوام برم و عکس بگیرم و نباشم اصلاً؛ که مگه این همه آدم که بودن و وسط بودن و درست درمون کار نکردن چه فایده ای داشتن برای کجا که حالا من بیام و باشم؟!

 تو رو خدا یکی پیدا شه به من بگه، شیرفهم اَم کنه که من نباید کاری در حوزه ی دلچسب علوم انسانی انجام بدم، یکی بیاد به من بگه که هر کی باید بره بچسبه به کار و درس ِ خودش، یکی پیدا شه به من این اطمینان رو بده که دارم گند نمیزنم به این سال های عزیز، یکی منو مطمئن کنه که اگه یه کتابایی رو نخونم هم میتونم اون آدمی که میخوام باشم، یکی منو نجات بده از این سیکل ِ گند ِ جمعه عصر تا شمبه عصر؛ از ناامیدی ِ تلخ ِ یکشمبه ها، از جنجال بین کارایی که دوسشون دارم و هیچ شبیه به هم نیستن؛ یکی پیدا شه تو رو خدا.

 

   
 


ضمناً: دوست داشتم توانایی فکر کردن به چیزهای بهتری رو میداشتم، اما دلهره ی از کف دادن ِ روزهام غلیظ تر از هر فکری و هر قصه ای و هر غصه ای پهن شده روی همه ی همه ی زندگی م.



البته تو از همه بی شخصیت تری خب.


انقدر خودم رو نمیشناسم که کلاً وقتی یهو میزنم زیر گریه سر ِ یه قضیه ای که به نظرم لوس و جلف ه یا وقتی محکم و بی احساس وایمیسم سر ِ یه حرفی که به نظرم سرشار از لطافت و احساس ِ ، میخوام سر به تن ام نباشه؛ میخوام نباشم؛ میخوام نباشید.

خسته م. لازم هم نیست بگردم که چرا و آخه مگه چی شده؟! انقدر کارهای رسماً بیهوده دارم که هر وقت بهشون فکر می کنم حالت تهوع میگیرم. بعد مثه ابله ها فک می کنم اگه توی خونه بمونم و نرم جایی و برم دانشگاه فقط و با آدما دوست نباشم دیگه، اوضاع خوب میشه و آروم خواهم شد. نمیشه اما. هیچ وقت نشده. خیلی نامردی ِ که هیچ کی نباشه که آدمو محکم بغل کنه این روزا؛ خیلیل نامردین؛ خیلی نامردم؛  



آره شقایق.



"به سوی هدف نه تک تک
بل دو به دو می رویم
چون دو به دو یکدیگر را می شناسیم
پس همه همدیگر را می شناسیم
ما همه ی یکدیگر را دوست خواهیم داشت
و فرزندان ما
به افسانه ی سیاهی که در آن
مرد تنهایی گریه سر می دهد
خواهند خندید."




به مناسبت ِ خونه ی جدید الکشف ِ روبروی خوابگاه ِ طرشت!


می گفت: اوضاع ِ شما الان اینطوری ِ که همه منتظر ِ یه نفرن، اون وقت اون یه نفر منتظر ِ توئه.

اینطوریاست که آدم خسته ش که میشه، انگار به اندازه ی خستگی ِ همه ی آدما با هم خسته ست؛ به اندازه ی همه غمگین، به اندازه ی همه خشمگین، به اندازه ی همه درمونده، به اندازه ی همه سردرگم، به اندازه ی همه بیچاره.
بعد من رذیلانه، وقتی انقدر خسته ام و غمگین و خشمگین و درمونده و سردرگم و بیچاره و هیچ هم نمی فهمم که این همه غللللظت از کجا اومده، یاد ِ خودم میندازم که اون یه نفره که منتظر ِ من ه - و البته که چه زشت!-، جدی جدی منتظر ِ من ِ ها. داره منو نگاه میکنه، می بیبنه منو، هست برای من، هر وقت که ویران اَم از بیخ حتی.
بعله! 



بعد من رفته بودم تا پله های بقیع و راهم نداده بودن که برم بالا...


دیدید یه حرفایی از یه آدمایی توی یه موقعیتای ِ بی ربطی یهو پررنگ میشه توی ذهن ِ آدم و همیشه هست انگار؟ من یه اینطور جمله هایی دارم که در عین ِ تاثیر ِ عمیقی که داشتن، یه لودگی ِ ویژه ای همراهشونه.


روز ِ آخر ِ مدینه، رسم بر این بود که مراسم وداع با مدینه بگیرن تو لابی ِ هتل. اون ته اش که دیگه مونده بود از زیر قرآن رد بشیم، آقاهه گفت "ببینید، این بچه ها وقت جدا شدن از بابا ماماناشون توی مهرآباد اصلاً گریه نمیکردن، الان اما..." نمیدونم بگم دقیقاً چه بلایی سرم اومد. اصلاً نمیتونم کلمه پیدا کنم که چه حالی بودم از این جمله. ینی مسخره بازیم گرفته بود در حالی که عمیقاً غمگین بودم و خسته و دلم میخواست سکوت باشه و مدینه بمونم و مکه ای در کار نباشه. -با اون اوضاع پراسترسی که از احرام واسه آدما ترسیم میکنن دوستان مسئول!-


حالا این روزا، اصن همه ی روزا این طوری ه. غم ِ هست، خسته هستم، اما اشتیاق ِ عجیبی به خندیدن به مفاهیم ِ تاثیرگذار و ذهنیت ِ شریف ترین آدم ها (حتی) دارم؛ 


ضمناً: شما پست قبل رو هم چنان بخونید؛
ضمناً2: بقیع...





تو می روی جایی دور؛ خیلی دور. من هستم اما همین جا.


امروز یاد تو
مرا روانه ی کوچه های عشق کرد
تو
خاطرات سال های آینده ای
به سوی افق چشمانت
به راه افتادم
بیا دستگیرم باش
و مرا ببر به سوی کوچه های خاطرات...
دست هایم را بگیر
تا رها شوم
تا رها شوی.

راه مدرسه ام
از خانه ی شما می گذشت
و الُا من
نه مرد درس خواندن بودم
نه مدرسه می رفتم
حالا من دانشجو هستم
هر روز
از سمت تو طلوع می کنم
از سمت تو می نوشم
از سمت تو به افق های دور می نگرم
من مورچه ای هستم که شاخکش شکسته باشد وقتی تو نیستی
بهار و پنجره و آفتاب را با که قسمت کنم
شبدرها و شقایق ها بوی تو را به من نمی دهند
باران و خاک به رقص می آیند وقتی تو می آیی
و می دانم چون صبح بهاران دل انگیزی.
باید دری باشی
تا حس ظزیف منتظری را
در پس پشت خود
احساس کنی
دوست دارم
زمینی باشم
در دلم بروید نخود و ذرت و گندمکاش زمینی بودم
دلخوشی این مردم.
وقتی تو نیستی
بلا تکلیف ام
مثل گل های آفتاب گردان
در روزهای ابری*



ضمناً1: این شعر، یادِ چه کسی رو  هی زنده می کنه جز شقایق؟!

ضمناً2: پارسال آخر مهر و اول آبان کویر بودیم؛ حالا دوستان ِ همسفر امشب رفتن سفر با هم و گروه ِ کویر هم همین امشب دوباره میرن کویر. به طرز ِ گندی چسبیدم به تهران و سفرها رو کنسل می کنم. وقفه ی عجیبی ه و در بد وقتی. مهر و آبان ماه های رفتن و دیدن ان و من هی تهرانم و این خراب شده شلوغ و بی خاصیت ه دیگه خیلی.


*محمد آشنا (از ستون شعر معاصر همشهری-11 شهریور-قطار مشهد به تهران)






نور به قبرمون نپاشون جناب ِ مستور!

دوستان در جریانن من کلاً آدم ِ کم فحشی ام. کم پیش می آد دلم بخواد به یه شخص ِ واقعی فحش بدم(همین الان سی صد نفر می تونن له ام کنن)، اما دیگه خیلی فحش ام میاد به این جناب ِ مستور با اون کتاب ِ داغون ش ، من گنجشک نیستم. بعد من تمام ِ مدتی که این کتابو خوندم تا همین الان فقط جلوی لویلاهه به مستور فحش داده بودم اما الان که از نمیدونم کجا خوندم که به دلیل ِ تأثرش از اتفاقات اخیر گفته که دوست نداره کتابش تو دو تا جایزه که کاندید هم شده، شرکت داده بشه، دیگه خیلی سوختم.
اصن حالا که انقد کشکی ِ همه چی من میخوام نویسنده شم و کتابم رو هم تو همه این جایزه آشغالیا شرکت بدم و یهو دیدی دادم چشمه چاپ کرد اصن. 






به گند کشیدن ِ مفاهیم سر چارراه.


چراغ راهنمای ِ تقاطع کارگر و جلال، وقتای عادی تایمر داره. همه هم می دونن که سر ِ 7 یا 4 گیر می کنه  یه مدتی؛ همه چی منظم ِ پشت چراغ تایمر دار. ماشینا وقتی ثانیه ها از 10 کمتر میشن ترمز دستیا رو می خوابونن، هی با گاز و کلاج زیر پاشون بازی می کنن و اصولاً حتی یه ثانیه هم هدر نمیره از چراغ سبز.

 وقتای پر تردد ِ روز اما و این روزای ِ پر ترافیک کلاً، تایمر ِ چراغ رو خاموش میکنه پلیس، به جای عددا، یه "po" ی گرامی میشینه اونجا و صف ِ تا ابد ِ ماشینا که گیج و گول دو دل اَن که ترمز دستی ه رو بکشن یا نه نمی ارزه و الان سبز میشه، هی بوووووق، بووووووق که دو سانت بره جلو ماشین جلویی، هی سرشونو از پنجره هه میارن بیرون که ببینن اوضاع ِ طرفی که چراغش سبزه چطوره، اصولاً بعد از دو دیقه هم شروع می کنن به بدعنقی و فحش به زمین و زمان و سران مملکت؛ چراغ که سبز میشه همه هول میشن، همه باز بوق میزنن که نکنه باز قرمز بشه چراغه. اوضاعی ِ خلاصه، مخصوصاً که ساعت ِ دیری باشه و قبلش 40 دیقه به همه ی ماشینایی که از جلوت رد شده باشن گفته باشی مستقیم و با بی مهری ِ مطلق طرف شده باشی. 

بعد من، از ماشین که پیاده میشم، که برم 40 دیقه ِ دیگه وایسم اون ور چارراه و به هرررر ماشینی بگم مستقیم، پر ِ خوشی ام و لذت و اینا. اصن از شرایطِ بی تایمری و "po" (!) حظِ وافر می برم بس که شبیه به زندگیِ خودم؛

بعد دیگه ته ِ خوشی ش اون وقتی ِ که پلیسه رو می بینم که آروم وایساده یه گوشه ای و داره همه چیزو می بینه و واسه همه ی ماشینا و بوقاشون تصمیم میگیره، بدون این که آدما و ماشینا بین ِ برگای درخته توی تاریکی ببیننش.
یه گندی ِ ویژه ای داره؛ گندی و تلخی و سگ دوی ِ الکی و خستگی و بی رمقی ای که تو یه لحظه هیچ میشن؛ اون یه لحظه هایی که من می مونم فقط، من و یه لبخند ِ از سر رضایت، که اصن هر چی تو بگی، هر چی تو بخوای، من مثه چی می دوئم فقط که دوئیده باشم و مثه چی هم بوق می زنم البته که ابراز وجود کرده باشم!

باز بوی باغ را خواهم شنید؟!



یه روزی داشتم واسه یه آدمی(فک کنم که ارجمندی) خاطره ی اون روزی رو می گفتم که پیش بودیم، یه سه شمبه ای که مسعود و گلستانیان و سایر دوستان، اعصاب مصاب نداشتن و بعد از یه ربع داد زدن پشت بلندگو که برید سر کلاسا و ارشاد گروه گروه آدما، وقتی دیدن که نه بابا اینا ولوئن توی حیاط و حالیشون نیست، میرن توی ساختمون و درو میبندن و کلی بچه می مونن پشت در.
بعد خب سبا از دیوار میره بالا که از پنجره ی طبقه ِ اول بره توی یه کلاسی و بیاد درو باز کنه واسه بچه ها و ... داشتم اینو میگفتم، توی ذهنم هم همه ش دستای سبا بود روی آجرای قهوه ای-قرمز ِ مدرسه؛ یهو دیدم اصلن ِ اصلن حسی ندارم دیگه به اون آجرا، انگار که اون دیوارا همون دیوارای دانشکده ن یا دیوارای هر جای اصن.

این روزها هم که اساتید عظام میان و شروع می کنن به حرف زدن که چه آدمهایی از هنرهای زیبا بیرون اومدن و چه جای ِ مقدسی ِ اینجا(بی شک!!)، من مدام به آجرای مدرسه فک می کنم؛ به بی تعلقی ِ گندی که دارم. به دل تنگی ای که وقتی میاد نمی تونم بفهممش، به برزخ، به برزخ، به برزخ...



ضمناً: من اون روز مدرسه نبودم خب البته! فیلمشو دیدم :)
ضمناً 2:  از میان کوچه های خستگی / می گریزم در پناه مدرسه





...یا تنگ در آغوش بگیرم که بمیرم.

دیگه الان فک کنم همه بدونن که من موبایل ندارم؛ ینی که نه خط دارم نه گوشی! بعد دنیایی ِ آقا! دنیایی ِ اگه بذارن ملت و بذارم خودم.

یکی از بدبختیای بی موبایلی این ِ که من هر شب فک می کنم با چارده تا آدم بیس و شیش تا کار دارم، بعد می بینمشون وقتی، انگار که نه بابا، کاری هم نداشتم حالا.
نمی فهممم که جریان بی موبایلی ه، یا نه، قضیه فرق ِ شب و روز ِ یا فرق ِ اتاقم و حیاط ِ دانشگاه.
مثلاً همین امروز ناهید رو نشوندم جلوم دم ِ کتابخونه، بعد هر چی سعی کردم یادم بیاد چی کار داشتم با این آدم که شبی نیم ساعت هی می گم این و این و این و ... و این رو به ناهید بگم، چیزی یادم نیومد.
یهو دیدم که نه انگار! کاری ندارم یا دارم و انقدر بی اهمیت ِ که یادم نمیاد.

حالا از ظهر یا قبل تر حتی، دارم فکر می کنم به این که ما به کلمه ها دل تنگ می شیم و با کلمه ها رفع دل تنگی می کنیم چه زیاد؛ ینی که من این طوری ام که اون آدمایی که اینجا رو می خونن کمتر دل تنگشون میشم حتی؛ مثلاً که من دلم تنگ شده واسه اس.اُ.مسای تک تک ِ آدما و بودنشون توی فکرام و روزام، بعد گیر دادم به یه چیزای دیگه ای.

معلومه که متوجه این که چی میگم.




ضمناً به ناهید: مثلاً یکی از کارام این بود که عکس ِ دسکتاپِ امیرهمایون رو نشونت بدم که من و تو و زهرائیم و یادم رفت. اینجا نشون بدم بهت ناراحتت نمیشه که؟!







این، دل است زیر ِ دست ِ آدم ها.


 "سال پیش وقتی جایزه نوبل لوکلزیوی فرانسوی اعلام شد، توی فرودگاه بودم که از برلین برگردم پاریس، الیکس گفت کتاب آخرش- که گرووون بود- رو همون تو فرودگاه بخریم.
امسال وقتی جایزه مولر رومانیایی اعلام شد توی آژانس مسافرتی داشتیم بلیط می‌خریدیم برای بخارست.
سال دیگه که فوئنتس یا یوسا جایزه رو بگیرن من مکزیکو سیتی یا لیما م."

از وبلاگ برای خاطر کتاب ها (که از این بلاگفای خراب شده نمی تونم لینکشو بزارم مستقیم)

(http://dedicatedtobooks.blogspot.com/2009/10/next-year-i-will-celebrate-your-nobel.html)





ضمناً: تا به حال انقدر حسودیمو ندیده بودم؛ رفقا! بیاید، اصن بیاید چی ه، یکی تون بیاد با من بریم بخارست تو رو خدا :(  دیگه خیلی دلم خواسته. خیلی خیلی؛ در حدی که الان دو دلم اول افغانستان یا که اول رومانی.

 

حالا هی بگید برو سر ِ درس و مشق ِ دانشگات!



امام صادق(ع):

هفتاد گناه جاهل آمرزیده شود، پیش از آنکه یک گناه از عالم آمرزیده شود.


چنین خراب و خیط و پیط که من ام.


دل تنگ و بی خاصیت و خسته و بی کار و پرانرژی و کثافت و بی هدف و پر از برنامه و بی انگیزه و شاااد و دور و تنها و پر از خشم و گریه ئو و مهربون و سخت و مریض و خشن؛
دراز که میکشم روی تخت و باد ِ خنک ِ غروب دنباله های بادبادک ِ توی اتاق رو تکون میده، به خودم فکر میکنم و همه ی بالایی ها ردیف میشه و انقدر خسته م می کنن که چشمامو ببندم، کتابی که دستمه رو بذارم پایین تخت و تلاش کنم یادم بره این طور بودنم رو؛
تلاش می کنم تصویره درست بشه، بشه اون تصویری که آدما ازم دارن، اون آشغالی که شما فک می کنید من هستم و نیستم و هیچ وقت نبوده م؛ بزرگ شده م اما، دیگه جایی برای رویاها نیست، همه چیز واقعی ِ واقعی ه و من غرق ِ همه چیزم.


خدایا، بارون ِ پاییزی لطفاً.



یاد ِ بعضی نفرات....





ضمناً: سفر ِ کلرد ِآمل؛ این روزهای پارسال که پر از مه بود و بارون و آتیش.
        عکس بالام که محصولی ست از همسفر ِ عزیز، علی شاهی.
        شجریان ها هم خوب و عجیب می خوندند که "چون تو جانان ِ منی، جان بی تو خرم کی شود؟ ..."