نه کسی را درد ِ زمان، نه...

 

 

درد به خروار میاد و به مثقال میره.

 

 

 

ضمناً: می گفت "دوستای ِ من، عکس دیگه نمیتونه زندگی رو تغییر بده، عکس دیگه مدت هاست نمیتونه جلوی ِ جنگ و خشونت و فقر و بیچارگی رو بگیره... "این که انقدرررر راست میگفتش سخته، سخت کرده دوربین رو بالا گرفتن و عکاسی کردن، سخت کرده بیرون از خونه رفتن و عکس گرفتن رو.
کلاً همه ی اراجیف ِ بی ربط رو بذارید به پای ِ غم ِ بزرگ ِ معلم هام امروزها، که استاد و رفیق و هم کلاسی ِ چندین و چند ساله شون یکباره رفته؛ آدم غم اش میگیره از غم ِ آدمهای بزرگ.
از اون ور  هم چنان هائیتی.

 

 

بزرگ مردانی که هستند حوالی ِ روزهای ِ ما...

 

هزار بار هزار کلمه ردیف میشه که بنویسم، بغض اما، عصبانیت اما، بیچارگی اما، سردرگمی اما، بی حوصلگی اما، کوچیکی اما، من اما نمیذارم.
دوست دارم گریه کنم؛ از دیشب دارم جون میکنم که تولد رو تبریک بگم با چار تا کلمه و هنوز تا این لحظه نتونستم.
دلم گریه میخواد.

 

 

حقيقت طلب، پلاك چارده هم داره .


بعد الان يهو ديدم كه اين زندگاني هنوز يه چيزايي داره مثل ِ بالنگ، روسري ِ خيلي خيلي خوش رنگ ِ كادو تولدي، مشهد ِفرداي امتحانا، مهديه، دانشگا، فخريان، حنانه، غلظت ِ نگاتيو، مهاجر، بلوط، خانوم ِ نيرومند، لبنان، سفر، سارابا، ساراي خودمون، ساراي درايور، نجمه ي دانشگا، نجمه ي خودمون، خونه،‌مامان بابا، اميرهمايون ِ خراب، امام، شلوغ پلوغي ِ‌صبحاي ِ خيابونا، بارون، آسمونِ‌ از پنجره ي آشپزخونه، كمپوت آناناساي ِ‌ تو يخچال، آب اناره كه امروز مهديه واسه م خريد، شعره، تو، نجم آبادي، عكس، شهر، آدما، ترشي،‌شيريني ِ‌ماه بانو.

به نظرتون آيا اين زندگاني آرايشگاه هم داره؟ من چندددد ماهه كه دمبالشم هنو نيافتمش بعد.


تنهاايي و اين تنهايي ژرف است، مي گريي و ...


هيچ كلمه اي نيست؛ زندگي دهنمو صاف كرده اساسي، مدتهاست توي ِ گِل ِخودم -خود ِ خودم- موندم مثه خرررر؛
بلد نيستم كلمه بچينم كنار ِ هم، درمونده تر و مفلوك تر از نوشتن اَم.
و هائيتي وجود داره هم چنان.
و مرگ،
وما.


ضمناً: چقدررر هم كه بزرگ شديم ما اين روزا، قبل ترها آم هاي دور ِ خيلي بزرگ مي رفتند براي هميشه، الان ها همين آدم هاي اطراف، آدم هاي كنار ِ زندگي يكهو بساط جمع مي كنن از دنيا، ياكه آدمهاي ِ‌ روزهاي ِ‌معمولي بساط ِ غم پهن مي كنن.



سخنی مگو که از اندوه سرشارم کند

 

 

هائی تی،

بهمن جلالی.

 

 

 

 

 

 

 

برا سلامتی آقای راننده صلوات :)


امروز تنها دوبار زندگی می کنیم رو رفتیم و دیدیم، از همون وسط مسطای ِ فیلم به لیلا گفتم که شوهر ِ من باید مینی بوس داشته باشه؛ لیلام هی گفت که مینی بوس کولر نداره، ماشین ِ شوهر ِ تو باید کولر دار ِ طرح دار باشه آخه؛ بعد من فک کردم دیدم درسته که کولر نداره، می ارزه اما، اصن مینی بوس یه صفا سلطنتی داره واسه خودش؛
بعد رسیدم خونه و دیدم که ناهید دغدغه ی مشکل ِ سرویس ِ بچه ها رو پیدا کرده، گفتم بگم که مشکلی نیست، این مینی بوس ِ ما بی کار ِ تو هفته، ما فقط ته ِ هفته ها باش میریم سفر، گاهی اَم وسط ِ روز میزنیم تو دل ِ شهر؛ اصن سرویس ِ بچه ها بودن خیلی خیلی هم عالی ه و مفرح و ایده آل ه.
ناهید، پس دیگه نیام پایین، باشه؟!


ضمناً: طبق ِ معمول بلاگفا نمیذاره که لینک بدم، این نوشته ی ناهیدو منظورمه:
http://chupan.blogspot.com/2010/01/blog-post_1399.html




بعداً: انگار که همیشه  باید حواس ِ نداشته م یهو جمع شه که چه همون وقتایی که من بیکار ِ تن پرور ِ ابله ام رفقایی هستن توی ِ همون دانشگاه که کار ِ واقعی می کنن، قیام لله.







لایق ِ وصل ِ تو که من نیستم و  آخ از من.


این روزا هر جایی میرم رنگ و بوی ِ مشهد داره و جبهه؛ من نمیتونم بگم که چی یا که چرا، فقط این که من دل تنگ اَم عجیب و دل اَم زمستون ِ مشهد برای ِ اولین بار میخواد؛ دل اَم جنوب برای اولین بار میخواد؛
...




ضمناً: هی می نویسم و پاک میکنم؛ از ترس ِ (یا از ابهت ِ ) آدمایی که اینجا رو میخونن. شما خیلی غریبه اید برای ِ این روزهای ِ شیدایی ِ من ، که چشم بد دور که بی مطرب و می مدهوشیم.


 

همیشه های ِ شمبه های ِ من؛ این بار تقدیم به شیما :)   


صبح که خواب موندم به وضوح؛ رفیق ِ هم کلاسی زنگ زد که کجایی؟ گفتم خونه و کم کم میام. بعد با یه خجالت و شرمی گفت عجله کن و استاد منتظره. هزار تا چیزمیز ریختم تو کوله ی بی نهایت بزرگ ِ به دردنخور ِ مائده و راه افتادم؛ ترافیک نبود، ده و نیم رسیدم سر کلاس، آقای ِ استاد داشت می گفت که دیشب ساعت ِ دو، بعد ِ دو روز پرواز رسیده تهران و الانم به احترام ِ ماها اومده وگرنه داره میمیره؛ همه شم به من نگا میکرد. 

بعدِ ناهار شاگرد ِ گرام زنگ زد که من درس نخوندم هنوز، اشکال پشکال ندارم، نیا. شاد و خندان گفتم باشه. 

نیم ساعت بعد مقدسیان زنگ زد که بچه ها میگن لازم نیست دوشمبه بیای و خودمون واسه امتحان میخونیم؛ قرار ِ کلاسِ بعدی باشه واسه بعد ِ امتحانای ِ بچه ها؛ شاد و خندان گفتم باشه.

موعودا رو زورچپون کردم به لیلا، که اون بره تحویل بده؛

رفتم کنتاکت ِ عکسامو از ایران فیلم گرفتم، از سه تا چار و نیم در ِ  کلاس ِ مهاجر نشستیم که عکسا رو ببینه، اومد، دید، چارتا شو علامت زد، با خنده گیر داد که پس عکسای ِ دست و پولت کو؟ شاد و خندان گفتم می گیرم تا سه شمبه.

یهو دچار ِ فضای ِ خالی شدم تو زندگی م، هی استرس داشتم که چرا انقد عصر امروزم خالی ه؟ یادم افتاد قرار شد که با لیلا اینا شیش و نیم بریم سینما فلسطین، تنها دوبار زندگی می کنیم. یه ساعتی وقت بود، سه تا از هم کلاسیا رو راه انداختم رفتیم نگارخانه لاله، نمایشگاه عکسیه.
6 زنگ زدم به لیلا که کجایی و چی و سختمون بود و بی خیال.
باز دیدم چه بی کارم -کوله ی سنگینم رو هم گذاشته بودم توی ِ دانشکده محض ِ استراحت ِ کتف اَم-  و چرا هیچ کاری ندارم؟ یادم افتاد صد سال ِ میخوام برم eco ی امیرآباد رو ببینم، با مهسا و مرضیه راه افتادیم به سمت ِ بالا، چی پلت خریدیم، سرکه نمکی. یه ذره بالاتر تارت میوه و ارتفاع کاکائویی خریدیم با سیب. همه شونم با هم داشتیم میخوردیم و خیلی بیکار و شاد بودیم؛ کفشای ِ eco، اوناییش که آدم دلش میخواست همه صد و چل تومن به بالا، اونی که من انتخاب کردم دویست و نوزده تومن. اومدیم بیرون، تا سر جلال پیاده اومدیم، به بچه ها گفتم خیلی راضی ام چون مدت هاست دلم بلاهت خرید و ولگردی میخواسته و هی نمیشد.
مهسا سوار ِ تاکسیای ِ آزادی شد، مرضیه رفت خوابگا، من در حال ِ اس.اُ.مس دادن منتظر بودم آقا کناریم که میخواس بره آریاشهر سوار شه که منم باش سوار شم؛ یه ون وایساد، آقا دوئید، منم دوئیدم پریدم تو ون. لم دادم تو ون ِ خالی و دعا به جون ِ شاگرد خصوصی که یادم اومد قرار بود از اونجا برم حوالی ِ هفت تیر حوالی ِ هشت شب پیش ِ شیما؛ اس.اُ.مس دادم که ما قرار داریم؟! من تو راه ِ خونه م. گفت برم خونه و یه وقت دیگه و سر ِ من خیلی شلوغه انگار. سرمو آوردم بالا فحش میدادم به حافظه ی داغونم که دیدم اینجا که جلال نیست که! شیخ فضل الله ه. اعصابم انقد ضعیف بود که نگم آقا من ته ِ جلال میرفتم، گفتم میرم از آریاشهر باز میام خونه با اتوبوس؛ تکیه دادم و خوابیدم؛ چشامو واکردم، میدون آزادیِ آبی جلومون بود؛ پیاده شدم، رفتم ِ لاین ِ مقابل، سوار ِ تاکسی شدم، آریاشهر.

***

ساعت ده شروع کردم مرتب کردن ِ عکسای ِ ترکمن صحرا واسه جلسه ی فردا؛ یه وقتی دو سه ساعت جمع و جورشون کرده بودم اما دیشب هر چی سرچ کردم تو کامپیوتر پیدا نمیشدن؛ تا دوازده و نیم، مرتب شدن، اومدم کپی شون کنم توی ِ فولدر ِ فرهنگردشگری، که امیرهمایون جان فرمودن یه ترکمن صحرای ِ دیگه هم اینجا هست و چه کنم؟ خیره شدم به فولدر ه؛ اونجا بود! دیشب نیم ساعت داشتم دنبالش میگشتم، حالا بعد دو ساعت کار ِ بیهوده ی بی فایده، جلوی ِ چشمام بود. هیچی دیگه. گفتم که ری-پلیس(!) کنه حالا که اینطوریاس و درشو بستم و اومدم این ور پای ِ کامپیوتر با سیب و پرتقال ِ تو سرخ ِ باز تو نارنجی.




   


به من قول ِ تفحص داده بود؛ هر چند نیم بند و رو هوا و الکی، دل ِ من رو اما عجیب خوش کرده بود به عکاس ِ یه تفحص بودن. حالا برای ِ عکاسی از سفرهای اونجا هم راهم نمیدن...
من بی خیال ِ تفحص میشم، اما هنوز هم منتظر ِ جنوب اَم.
این وضعی که دارم خیلی وقت ِ که از فرط ِ داغونی بی وصف شده؛ کلمه ندارم برای ِ خود ِ این روزهام، قسم اِت دادم توی اون شب های عزیز، باز هم میدم، من کم طاقت اَم، بی طاقت اَم، راه اَم بده...


آخه ساعتو نگا کن، بعد حق میدی به من.

فلش اَم رو تو تاکسی جا گذاشتم؛ هشت گیگ عکس ِ سلکت شده و دسته بندی شده توش داشتم که از حدود پنجاه گیگ عکس بیرون کشیده بودم؛
ام پی تری پلیر اَم رو گم کردم؛ یه سری صدای ِ استادای ِ گرامی ِ این ترم رو جهت ثبت در تاریخ توش داشتم و یه سری صدای ِ استادا به جای ِ جزوه، یه مجموعه ای از سخنرانی و اینا هم داشتم روش، که هیچ کودوم ِ این سه تا رو جای ِ دیگه ای ندارم؛ دو روز دیگه امتحان هم دارم از اون درسا اون وقت.
کارت ِ بانک ِ پاسارگاد رو توی اتاقم گم کردم؛ لا به لای کتاباست، اینو میدونم، اما پیدا نمیشه بعد من حتی وقت ندارم کتابا رو مرتب کنم که پیدا شه؛ بچه های ِ سفر هرمز هم پولاشونو انتقال دادن به این کارت ِ من و خوشحالن!

از الان تا افق ِ دور ِ 27 بهمن به زندگیم که نیگا میکنم دریغ از یه روز ِ خالی محض ِ چریدن؛ همه ی همه ش کار ِ غیر واقعی دارم تا ابد؛ پول هم هی ندارم، هی هم باید بدوئم دنبال ِ قسط و قرض و قوله و وام و اینا، با این سن ِ کم اَم بعد.
هر چی اَم میگردم نمیتونم کلاً عکسامو پیدا کنم رو امیرهمایون؛ انقد شلوغ پلوغ و داغون پاغون ه که دل اَم میخواد بشینم کنارش گریه کنم واسه ش و واسه م.
خونه شاگرد خصوصی هم باید برم فردا، پس فردا.
یکی از انارا هم نصفش گندیده بود، نصف ِ نصف ِ سالمش رو هم مجبور شدم بدم به بابام که کنارم نشسته بود.
کتابه رو که باز می کنم بخونم صفحه ی دوم خوابم میبره سه ساعت بعد به زور بیدار می کنم خودم رو.
پونزده روز ِ قرار ِ فیلم ه که مائده داده رو ببینم که با هم خوشحالی کنیم بابتش، صدبار چون زیرنویس نداشت نشد، روسی هم حالیم نبود که بی زیرنویس ببینم،  یه بار زیرنویس دار شد دیقه ی 46 خوابم برد، بعدش پاشدم رفتیم مهمونی.
باید کلیپ ِ نمیدونم چی چی بسازم تا 25 اُم برا انجمن همراه، 4 تا سی دی بم دادن که انقد ویروسی ه که کلاً امیرهمایونو له کرد، الان حتی باز نمیشه فولدرش که یه خاکی تو سرش بریزم، بعد قول هم دادم آخه، بعدتر هی یادم میره زنگ بزنم به خانوم رحمتی که بیااا و منو نجات بده.
دکمه ی "V" ه امیرهمایون چندماهی هست که توسط جاروبرقی خورده شده، وقت نکردیم درش بیاریم هنوز، بعد مامانم گرفتتم که بشین تایپ کن این سه صفحه رو، تک تک ِ کلمه های ِ متن ه "ر" داره توشون، بعد فک کردم خب الان یه "ر" کپی می کنم هر وقت لازم بود "CTRL+V" میگیرم، بعد اما "ر" همون "V"ه خب! ینی که صاف شد دهنم تا تایپ کردم.
گلای ِ شب بوی ِ بنفش اَم هم بی حال افتادن یه گوشه ای رو میز.
شیرینیا هم اصن خوشمزه نبود مثه همیشه.

هی. 






 

بلا جویان ِ دشت ِ کربلایی


می گفت: حواستون به علاقه هاتون، به دوست داشتنی هاتون، به دل بستگی ها و چشم بستگی هاتون باشه؛ که توی ِ شلوغ بازار ِ زندگی فقط همینان که راه میبرَنِتون، اینان که توی ِ گیر واگیر ِ  روزگار شما بهشون اعتماد می کنید و راه میرید؛ الان که اوضاع آروم ه و نشستی خوش خوش زندگیتو میکنی یه پایین بالا کن ببین به کجا وصلی و به کی وصلی و چقدر وصلی و تا کجا پای ِ چی وایسادی...

راست هم میگفت بنده خدا! همه ی این روزها می بینم چه عجیب و چه راحت، تن میدم به دوست داشتنی هام بی که بدونم یا بفهمم چرا.


ضمناً: حالا من تلاش می کنم، تلاش ِ مذبوحانه حتی، گیر میدم، گیر ِ الکی ِ بی در و پیکر، اصرار میکنم، اصرار ِ یلخی ِ هر از گاهی؛ دل ِ من جنوب خواسته؛ به خاطر ِ تلاش ها و گیرها و اصرار ها، راه اَم بده به جنوب ِ دوست داشتنی م.



ِ تلاش ها و گیرها و اصرار ها، راه اَم بده به جنوب ِ دوست داشتنی م.


بعداً نوشت: بایکوت ِ کالاهای اسرائیلی از پارسال تا حالا برای من خیلی پررنگ شده؛ بعد خب شکر ِ خدا من تا به حال گیر نیفتادم که کالای ِ اسرائیلی بخرم که، اما می بینم رفقا و دوست و آشنا و همه و همه، فکر می کنن بایکوت یه چیزی ِ که دیگران باید بکنن! یعنی که وقتی جدی جدی بهشون تذکر میدی که نوکیا نخر چون چی، خیلی خیلی جدی جدی تر با خنده میگن "حالا نه بابا، این طوریام نیست!" ؛ نمیدونم والا، به نظرم اما یه ذره متوجه تر و با تامل تر رفتار و خرید کنیم بد نیست. در همین راستا دوباره بنگرید به :

http://www.inminds.com/boycott-brands.html

 



مرزهای ِ این شهر   


میدونید چیه؟ یه شهر حتماً نباید مِی خانه داشته باشه که بشه یه شهر؛ یه شهر اما حتماً باید غبار صبحگاهی داشته باشه، خورشید ِ قلمبه ی نارنجی وقت ِ طلوع داشته باشه، گل فروش ِ کنار ِ اتوبان داشته باشه، کرفس فروش ِ لب ِ اتوبان هم؛ باید دوربرگردون هم داشته باشه(البته یکی کافیه)، اگه یه جاهایی بود که از بالاش میشد رفت باید یه پایینایی هم داشته باشه که بشه ازش رسید به خونه، باید ادامه ی در دست ِ احداث ِ یادگار امام داشته باشه، بازار ِ گل که حتماً باید داشته باشه، شما دو تا رو هم که صد در صد، یعنی ویران بشه اون شهری که شماها توش نباشید؛
حالا اما اگه مِیخانه داشته باشه که رفیق ِ مام راضی باشه، فبها المراد. 




بیست سال و سه روز و چند ساعت و دل ِ خون.


اما این یکی که الان خوردم، بعد ِ همه ی اتوبان رسالت رو از اول ِ اولش از شرق ِ تهران تا خونه اومدن، تو سرخ بود؛
همه ش که نه، سه چار تاش توسرخ بود، بقیه ش تونارنجی ِ معمولی، کلاً اما مزه ی پرتقال توسرخ می داد.




اَینَ عمار؟


 عمار هنگامی که تصمیم گرفت گام به میدان نهد *در میان یاران امام علی (ع)  برخاست و سخن خود را چنین آغاز کرد:  بندگان خدا، به نبرد قومی برخیزید که انتقام خون کسی** را می‏خواهند که به خویش ستم کرد و بر خلاف کتاب خدا حکم نمود و او را گروهی صالح، منکر تجاوز، آمر به معروف کشتند. ولی گروهی که دنیای آنان در قتل او به خطر افتاد زبان به اعتراض گشودند وگفتند که چرا او را کشتند. در پاسخ گفتیم که به سبب کارهای بدش کشته شد. گفتند: او کار خلافی انجام نداد! آری، از نظر آنان، عثمان کاری بر خلاف انجام نداد. دینارها در اختیار آنان نهاد وخوردند و چریدند. آنان خواهان خون او نیستند، بلکه لذت دنیا را چشیده‏اند و آن را دوست دارند و می‏دانند که اگر در چنگال ما گرفتار شوند از آن خوردنیها و چریدنیها باز خواهند ماند.

 خاندان امیه در اسلام پیشگام نبوده‏اند تا از این جهت‏ شایسته ی فرمانروایی باشند. آنان مردم را فریفتند و ناله ی «امام ما مظلومانه کشته شد» سر دادند تا بر مردم ظالمانه حکومت و سلطنت کنند.  این حیله‏ای است که از طریق آن به آنچه که می‏بینید رسیده‏اند. اگر چنین خدعه‏ای به کار نمی‏بردند دو نفر هم با آنان بیعت نمی‏کرد و به یاریشان برنمی‏خاست.
عمار این سخنان را گفت وبه سوی میدان روانه شد و یاران او به دنبالش به راه افتادند...




*جنگ ِ صفین.
** عثمان




"برف ِ نو، برف ِ نو ، سلام؟"  یا  "صلاح و توبه و تقوا ز ما مجو حافظ"


الان وقتشه که برف بیاد و تعطیییییییل شه زیاد و من بشینم تو اتاق اَم آناناس، انار، پرتقالای ِ تو سرخ - ه تو نارنجی!- ه هدیه ی تولدم رو بخورم و آدم نبینم و کتاب بخونم مثه تراکتور؛ درست ِ درست الان وقتشه؛ ببار برادر ِ من، ببار.
در حدی وقتشه که من بی خیال ِ سفر ِ ده تومنی ِ مراغه شدم و نشستم توی خونه، منتظر.








تا ما پیر نشده ایم، بیا!


لهوف خریده بودیم که بخونیم تا قبل ِ تاسوعا و عاشورا؛ کتاب گم شد توی ِ شلوغی ِ اتاق تا چند روز پیش که پیداش کردم، نشستم کمی بخونم از حوادث پس از عاشورا، اون جایی باز شد که حضرت زینب(س) خطبه شونو گفته ن و یه گروهی از مردم آه و واویلا که چه کردیم ما آخه؟! 

امام سجاد(ع) آدم ها رو ساکت می کنن و بهشون می گن: از شما ما را همین بس که له و علیه ما نباشید، به نفع ما و به زیان ما نباشید. 
...




من اَم ؟



من اَم، جانا
               و جانی در هوایَت. 




چی واسه م میخری آیا کادوی تولد تو؟ :)


یه طوری ه که آدم تحت ِ یه فشاری ه که حتماً یه چیزی باید بگه، که اگه نگه اصن انگار نمیشه تموم شه نوزده سالگی و آدم تلپی بیفته اون ور ِ خط، که بییییست سال.واقعیت اما این ِ که هیچ چیزیم نمیاد؛ اصن خدا شدم من بس که چیزیمه یا چیزیم نیست بس که. دل اَم چیزی هم نمیخواد انگار، هنوز اما محو ِ اون خبر ِ عجیب ِ یهویی اَم و منتظر ِ تایید شدنش؛
انگار همین امشب صاف باید بیاد بذاره تو کاسه م یه اینطور انتظاری رو که حالیم کنه چه قدر نامنتظر اَم من؛ چقدر کم و کوتاه اَم، چه کم آداب دان اَم برای روزهام و حرف هام و بودن اَم...

به هر حال اما، بیست سالگی م مبارک و همیشه در سفر و شادی باد! :)


این روزامون این جوریاس دیگه، باید سوخت و سوخت.

 

بعد حتی دلم رفتن هم نمیخواد الان؛ دلم اس.اُ.مس بازی در حد مرگ با لیلا و فاطمه میخواد مثلاً؛ یا گوش دادن ِ هزار و هشصد بار ِ یه آهنگ تو یه روز؛ یا پاستای ِ کدوی چارمیز؛
خب هیچ کدوم هم نمیشن هی.
 

 

فقد الاحبه غربه.


توی سال ِ پیش دانشگاهی یه روزی لیلا و فاطمه نشسته بودن از فرط ِ چرتکیَت، فک کرده بودن که ده سال بعد هر کودوم از ما تو چه حال و روزی هستیم؛ به نظر ِ من پیش بینی شون در مورد همه درست بود الّا در مورد خودم! آخه اینم شد حرف که "ده سال بعد تو خارجی و ..." ؟! به کجای ِ من میاد که بخوام برم آخه؟؟
اون روز و روزای ِ بعد من هی مظلومانه از خودم دفاع میکردم که من هرگز نخواهم رفت و مگه خرم و مگه احمق اَم و آخه جدی چه دردی ه و اینا، اونا هم خب میخندیدن که مییییی بیییینیییم!

می ترسم؛ از این که فکر میکنم اینجا و اونجا نداره که؛ از این بی تفاوتی ِ عظیم اَم، از این همه دل گنده شدن اَم که اجازه میده وقتی به چار سال بعد فکر می کنم یکی از مطلوب ترین حالتا یه جایی باشه که ایران نیست و چه و چه.
میترسم از این که هشت سال بعد باشه و من یه جای ِ دوری باشم و تو هنوز نیومده باشی و غریب باشیم ما؛ درست ِ درست مثل ِ حالا، که توی ِ این شهر ِ عزیز انگار که غریب ِ غریب اَم که "از دست دادن دوستان، خود غربت است. *"



*امام علی (علیه السلام)