صبح که خواب موندم به وضوح؛ رفیق ِ هم کلاسی زنگ زد که کجایی؟ گفتم خونه و کم کم میام. بعد با یه خجالت و شرمی گفت عجله کن و استاد منتظره. هزار تا چیزمیز ریختم تو کوله ی بی نهایت بزرگ ِ به دردنخور ِ مائده و راه افتادم؛ ترافیک نبود، ده و نیم رسیدم سر کلاس، آقای ِ استاد داشت می گفت که دیشب ساعت ِ دو، بعد ِ دو روز پرواز رسیده تهران و الانم به احترام ِ ماها اومده وگرنه داره میمیره؛ همه شم به من نگا میکرد.
بعدِ ناهار شاگرد ِ گرام زنگ زد که من درس نخوندم هنوز، اشکال پشکال ندارم، نیا. شاد و خندان گفتم باشه.
نیم ساعت بعد مقدسیان زنگ زد که بچه ها میگن لازم نیست دوشمبه بیای و خودمون واسه امتحان میخونیم؛ قرار ِ کلاسِ بعدی باشه واسه بعد ِ امتحانای ِ بچه ها؛ شاد و خندان گفتم باشه.
موعودا رو زورچپون کردم به لیلا، که اون بره تحویل بده؛
رفتم کنتاکت ِ عکسامو از ایران فیلم گرفتم، از سه تا چار و نیم در ِ کلاس ِ مهاجر نشستیم که عکسا رو ببینه، اومد، دید، چارتا شو علامت زد، با خنده گیر داد که پس عکسای ِ دست و پولت کو؟ شاد و خندان گفتم می گیرم تا سه شمبه.
یهو دچار ِ فضای ِ خالی شدم تو زندگی م، هی استرس داشتم که چرا انقد عصر امروزم خالی ه؟ یادم افتاد قرار شد که با لیلا اینا شیش و نیم بریم سینما فلسطین، تنها دوبار زندگی می کنیم. یه ساعتی وقت بود، سه تا از هم کلاسیا رو راه انداختم رفتیم نگارخانه لاله، نمایشگاه عکسیه.
6 زنگ زدم به لیلا که کجایی و چی و سختمون بود و بی خیال.
باز دیدم چه بی کارم -کوله ی سنگینم رو هم گذاشته بودم توی ِ دانشکده محض ِ استراحت ِ کتف اَم- و چرا هیچ کاری ندارم؟ یادم افتاد صد سال ِ میخوام برم eco ی امیرآباد رو ببینم، با مهسا و مرضیه راه افتادیم به سمت ِ بالا، چی پلت خریدیم، سرکه نمکی. یه ذره بالاتر تارت میوه و ارتفاع کاکائویی خریدیم با سیب. همه شونم با هم داشتیم میخوردیم و خیلی بیکار و شاد بودیم؛ کفشای ِ eco، اوناییش که آدم دلش میخواست همه صد و چل تومن به بالا، اونی که من انتخاب کردم دویست و نوزده تومن. اومدیم بیرون، تا سر جلال پیاده اومدیم، به بچه ها گفتم خیلی راضی ام چون مدت هاست دلم بلاهت خرید و ولگردی میخواسته و هی نمیشد.
مهسا سوار ِ تاکسیای ِ آزادی شد، مرضیه رفت خوابگا، من در حال ِ اس.اُ.مس دادن منتظر بودم آقا کناریم که میخواس بره آریاشهر سوار شه که منم باش سوار شم؛ یه ون وایساد، آقا دوئید، منم دوئیدم پریدم تو ون. لم دادم تو ون ِ خالی و دعا به جون ِ شاگرد خصوصی که یادم اومد قرار بود از اونجا برم حوالی ِ هفت تیر حوالی ِ هشت شب پیش ِ شیما؛ اس.اُ.مس دادم که ما قرار داریم؟! من تو راه ِ خونه م. گفت برم خونه و یه وقت دیگه و سر ِ من خیلی شلوغه انگار. سرمو آوردم بالا فحش میدادم به حافظه ی داغونم که دیدم اینجا که جلال نیست که! شیخ فضل الله ه. اعصابم انقد ضعیف بود که نگم آقا من ته ِ جلال میرفتم، گفتم میرم از آریاشهر باز میام خونه با اتوبوس؛ تکیه دادم و خوابیدم؛ چشامو واکردم، میدون آزادیِ آبی جلومون بود؛ پیاده شدم، رفتم ِ لاین ِ مقابل، سوار ِ تاکسی شدم، آریاشهر.
***
ساعت ده شروع کردم مرتب کردن ِ عکسای ِ ترکمن صحرا واسه جلسه ی فردا؛ یه وقتی دو سه ساعت جمع و جورشون کرده بودم اما دیشب هر چی سرچ کردم تو کامپیوتر پیدا نمیشدن؛ تا دوازده و نیم، مرتب شدن، اومدم کپی شون کنم توی ِ فولدر ِ فرهنگردشگری، که امیرهمایون جان فرمودن یه ترکمن صحرای ِ دیگه هم اینجا هست و چه کنم؟ خیره شدم به فولدر ه؛ اونجا بود! دیشب نیم ساعت داشتم دنبالش میگشتم، حالا بعد دو ساعت کار ِ بیهوده ی بی فایده، جلوی ِ چشمام بود. هیچی دیگه. گفتم که ری-پلیس(!) کنه حالا که اینطوریاس و درشو بستم و اومدم این ور پای ِ کامپیوتر با سیب و پرتقال ِ تو سرخ ِ باز تو نارنجی.